تبليغاتX
مستی است و راستی گوش کن راست می گویم
به نام حضرت دوست که هرچه داریم ازوست
 Bayesian & Frequency

شاید اگه بخواهیم تئوری آمار رو به 2 دسته کاملا جدا تقسیم کنیم باید به 2 دسته "فرکوئنتیست" و "بیزین" تقسیم کنیم. چیزی که بیشتر آدم ها می دونند "فرکوئنتیست" هست ولی جالبه بدونیم که همه ما "بیزین" عمل می کنیم.

به زبون خیلی ساده فرکونتیست ها اعتقاد دارند فقط باید بر مبنای مشاهدات نتیجه گیری کرد نه چیز دیگه و فقط مشاهدات هست که در نتیجه گیری تاثیر داره. ولی بیزین ها میگند ما شاید یه سری اطلاعات قبلی از داده داشته باشیم حالا چرا نباید از اون اطلاعات هم در نتیجه گیری استفاده کنیم. بطور کلی بیزین ها اعتقاد دارند که نتیجه گیری باید بر مبنای اطلاعات پیش فرض و مشاهدات صورت بگیره نه فقط مشاهدات خالی.

به عنوان یه مثال ساده فرض کنید می خواهیم بدونیم که احتمال شیر اومدن یا خط اومدن یه نوع سکه خاص  چقدر هست. و ما می دونیم در 4 پرتاپ این سکه 2 بار شیر اومده و 2 بار خط. علاوه بر این فرض کنید که شما از یه جائی می دونید که احتمال اومدن خط این نوع سکه 10 برابر شیر هست که این به عنوان اطلاعات پیش فرض شماست. حالا یه فرکوئنتیست میگه من فقط به مشاهداتم کار دارم و چون در 4 بار پرتاپ 2 بار خط اومده و 2 بار شیر پس احتمال خط اومدن یک دوم (نیم)هست ولی یه بیزین میگه نه آقا من از قبل میدونم که این نوع سکه معمولا احتمال خط اومدنش 10 برابر شیر اومدنش هست و با این مشاهدات این احتمال رو برای این سکه مثلا تغییر به 8 برابر شیر میدم. احتمال خط اومدن رو کم میکنه ولی هنوز خیلی قضاوتش به یه فرکوئنتیست فرق داره. این به این معنیه که تو نتیجه گیری گاهی اوقات خیلی به سمت اصلاعات اولیش بایاس میشه. حالا نکته اینجاست که اگه مشاهدات زیاد باشه تقریبا هر دو بیزین ها و فرکوئنتیست ها یه نتیجه میدند. مثلا تو این مثال اگه یه سکه را 1000 بار پرتاپ کنیم و بر مبنای این 1000 بار قضاوت کنیم خیلی حرفشون بهم نزدیک میشه.

 

حالا بریم سر اصل مطلب. دنیای که ما توش زندگی می کنیم و آدماش هم معمولا همینجوریند. بیشتر(غالب) آدم ها  بیزین هستند و این یه جورائی طبیعت ما آدماست. برای مثال ما توذهنمون این مدل ها را داریم معمولا که کسی که لباس های چروک و کثیف می پوشه فقیره و شاید حتی گدا باشه با یه احتمال خوبی. یا کسیکه ساکته و لبخند نمی زنه گوشه گیره و بد اخلاق شاید و خیلی از این فرضیات اولیه تو ذهنمون داریم و وقتی با کسی برخورد می کنیم و رفتارهاش رو مشاهده می کنیم بر اساس این فرضیات اولیه و مشادات گاها اندک و ناقص خودمون تصمیم گیری میکنیم. ولی یه فرکوئنتیست میگه من تا مشاهده فقر رو به عینه نبینم در مورد فقر یا بدی اون آدم قضاوت نمی کنم.

داستان کجا جالب میشه. قاضی ها و حتی خود خدا هم(البته شاید) توی عدلش یه جوری فرکوئنتیست عمل می کنند. یعنی تا مرتکب جرمی نشدی محاکمت نمی کنند. در حالیکه دنیا دنیای بیزین هست. اول اینکه تونمی تونی صبر کنی تا اینقدر مشاهداتت در مورد افراد مختلف زیاد کنی تا در موردشون قضاوت کنی پس مجبوری به صورت بیزین تصمیم گیری کنی و اگه اشتباه تصمیم گیری کنی بر مبنای فرکوئنتیست مجازات میشی و سرزنش میشی که چرا اینکار را کردی. گاهی اوقات هم خیلی ظالمانه با یه مشاهدات ناقص و اون پیش فرض های کاملا بایاس شده تصمیم گیری می کنیم. خنده داره! دنیای عادلانه ای به نظر نمی رسه و یا مدلش خیلی پیچیده است. پارادوکس های عجیبی توی دنیا وجود داره. البته این مدلی که نوشتم خیلی سادست و انتزاعی ولی یه جورائی اگه از بالا به مسئله نگاه کنی درست به نظر میرسه!

 

من میگم معرفتی تو این بیزین خوابیده و اون از لحاظ نوشتاری برای ما فارسی زبان هاست. و اون اینکه به طور پیش فرض دنیا و تمام امورش رو سه حرف اول این تئوری بگیر و این رو به عنوان یه پیش فرض قوی تو تمام امور بگیر خوش باش.

 

-بعد از تحریر: حالا به نظر شما باید با دید فرکوئنتیست زندگی کرد یا بیزین. مخصوصا در روابط اجتماعی!

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 15 Feb 2009  |
 یهوئی...

یهوئی رفتم تو فکر. اصلا داشتم مقالم رو می نوشتم ولی یهوئی همه چیز عوض شد جلوم. دستم رو دراز کردم و دفتر شعر رو باز کردم. کلی شعر خوندم تا به این شعر که اولین بار داش کامران عزیزم برام بااون حس قشنگش خونده بود رسیدم. حالی کردما گفتم خمس حالی کردم رو با نوشتنش تو اینجا پرداخت کنم:

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد     و چه خوشتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد

پرو بال ما بریدند و پر قفس گشودند                       چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشند.

 

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 15 Feb 2009  |
 غ ر ب ت

غربت! این واژه ایه که تا وقتی اینور نیومده بودم برام خیلی آشنا نبود و فقط ازش یاد گرفته بودم که با "غ" می نوسیندش که اگه تو کنکور اومده بود به عنوان غلط املائی تشخیصش بدم ولی هیچ موقع نفهمیده بودم و نفهمیدم  که پشت این حروف سیاه چی نشسته!

لعنت به اون سیستم آموزشی که هیچ وقت نشستند به ما یاد بدند که باد صبا چیه و سرمه چشم یار یعنی چه؟ هیچ وقت به ما یاد ندادند که شاعر برای چی می گه: پر کن پیاله! یا نخواستند یا نمی دانستند که چه دارند می کنند. بالاترین هنرشان این بود که بگویند که باد صبا بادی است که از فلان جهت می وزد و به فلان  سمت می رود و متفاوت است با باد شکم.  اصلا کسی نمی پرسد " پر کن پیاله را" یعنی چه؟ چرا هیچ وقت فکر نکرده ایم که چه گذشته است بر شاعر که می گوید پر کن پیاله را. نا سپاس ترین مردمانیم در حق شاعران و هنرمندانمان! 

اما غربت! می خواستم بگویم که غربت دوری از وطن نیست. اصلا یه جور معنی انتزائی داره. می تونی تو وطنت باشی، با دوستات باشی و با خانوادت باشی و تو غربت باشی. تو غربت وجود خودت! مگه این نیست که می تونی دنیائی بزرگ تر از جهان بیرونی توخودت بسازی پس می تونی تواون وجود احساس غربت کنی! وجودی که عقل و دل و احساسش همسو نیست. این آدم به نظر من غریبه! آدمی که سرزمین بزرگی تو رویاهاش درست کرده که کل آدمای دنیا هم نمی تونند پرش کنند. این آدم غریبه. آدمی که نمیتونه هیچ چیزو تو وجود خودش هم همگرا کنه غریبه!

بدون تعارف و جدی  میگم من هنوز نمی دونم غربت یعنی چیه و اون حسی که دیگران میگند تو غربتی رو حس نکردم!

 الکی نگفته اند که:

سراب تشنه لبان را کند بیابان مرگ         خوشا دلی که به دنبال آرزو نرود

 

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 13 Feb 2009  |
 دنیای غمگین

نمیدنم چرا این روزها آدم هائی که دورو برم هستند اکثر غم دارند و ناراحت هستند. دارم فکر می کنم که یکی از پارامترهای مهم تابع غم و شادی آدم ها عدد عمر هستش تا شرایط روز اجتماعی و اقتصادی. شرایط مالی و اجتماعی قطعا یکی از پارامترهای تابع شادی و غم هستش ولی ظاهرا اثرش اندازه عدد عمر نیست و تاثیر تغییرات عدد عمر مشهود تر هستش. به هرحال تو این سنی که من هستم و با رفقای من که تو این محدوده سنی ۲۴-۳۰ هستند دارم غم زیاد می بینم. دنیای آدم بزرگ ها ظاهرا دنیای شادی به نظر نمیرسه. کلا هرجا عقل رخنه کرده ر.ده به همه چیز و رفته. به قول شاعر:

من به معموره عقلم به پشیزی محتاج          گنج بر روی هم افتاده به ویرانه عشق

دنیای شاد بچه کوچولوها را عشق است. از همون اول هم خیلی خوشم نمیومد سنم از ۲۰ بیشتر بشه. یاد این شعر رهی معیری افتادم:

هرچه کمتر شود فروغ حیات           رنج ها را جانگدازتر بینی

سوی مغرب چو رو کند خورشید      سایه های را درازتر بینی

هرچند که به قول اخوان: ما دوست دار سایه های تیره هم هستیم!(دوستان ظریف و نکته سنج ما عنایت داشته باشند که منظور از این سایه - سایه آرایش چشم دوست دختران گرامیشان نمی باشد! چرا که تمام سایه های قدیم سرمه های سیه گون بوده است و همه تیره بوده است! )

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 8 Feb 2009  |
 جواد داماد می شود!

این روزها شدیم تربپ مسخره بازی و سر کار گذاشتن بچه های مردم. بچه های آفیس کم کم منتظرند ترم دیگه شیرینی عروسی منو بخورند و منم بهش قول دادم همشون رو دعوت کنم. تقصیر این هندیه بود. مرتیکه همه رو دست میندازه و اومد من رو دست بندازه منم بهش گفتم دارم عروسی می کنم تا یه ذره باهاش حال کرده باشم. چه میدونستم جدی می گیرند. چون می خواستم بره به همه بگه بهش تاکید کردم به کسی نگه که اونم فکر کنم رفته به همه گفته.  خلاصه که حسابی سرگرمیم باهاشون یه مدت. اینا خیلی زود باور می کنند و خیلی حال نمیده اذیت کردنشون.

 

تو فیسبوک و اورکات چند روز پیش اسم دوست های دوران راهنمائی و دبیرستان رو جستجو می کردم. دریغ از اینکه یه نفر رو بشه پیدا کرد حتی شاگرد اول های مدرسه. نمیدونم چه بالائی سر اون بچه ها اومده ولی خیلی هاشون از من بهتر بودند. من وقتی رفقام تو آمریکا عکس رفیق هاشون تو دوران دبیرستان و راهنمائی رو نشون میدند و میگند که اینا هم دانشگاه اومدند و مثلا الان آمریکا هستند کف می کنم. من نمیدونم چه بلائی سر رفقای من اومد که همشون نیست شدند. این ها همه نتیجه فقره! اگه بچه های اونجا مثل من خوش شانس بودند یا کمی صاحاب داشتند اون ها هم الان اینجا بودند ولی فقر و فساد جنوب تهران خیلی ها رو نابود کرد. شما اگه شنیدید من دیدم! پدر که بالا سرشون نبود و هر کی هم هر خلافی می کرد ازش تعریف می کردند که عجب آدم با عرضه ایه. من وقتی سیگار دستم گرفتم تازه سنم ۲ رقمی شده بود و پشت لبم هنوز سبز نشده بود که دوستام سیگار گذاشتند تو دستم. شانس آوردم عملی نشدم چرا که خیلی ها از اون رفقای من عملی شدند. اگه سران ما انقدر که دلشون به حال این عرب ها می سوخت به حال مردم ما می سوخت خیلی از اون بچه جاهای دیگه ای بودند. یاد اون دوران و دوست ها میافتم اول به یاد خاطراتمون خندم می گیره و بعد سری به علامت تاسف تکون میدم.  

 کاشکی یکی به اینها حالی می کرد که اگه اقتصاد رو درست کنید دین خودش گسترش پیدا میکنه ولی اقتصاد خراب همه دین و زندگی رو به باد میده.

 

میدونم یه عده اینجارو به عشق پاورقی هاش می خونند ولی باور کنید این روزها هر حسی دارم جز اون حسی که منو ببره سمت شعر. رسما ر..دم به هرچی حس شاعرانه و عاشقانه است این روزها. دوست هم ندارم الکی شعر کپی کنم اینجا. پس یه مدت عذر من رو پذیرا باشید تا ببینیم چه می کند روزگار.

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 6 Feb 2009  |
 برکات انقلاب

امروز تو باشگاه بعد از 1 ساعتی دویدن  زیر دوش به مجید گفتم من یادم نمیاد آخرین باری که زیر دوش آب سرد رفتم کی بوده و هوس کردم الان با اینکه بدنم داغه داغ هست برم زیر دوش آب سرد. آقا حالی دادا. تازه یاد دوران جوونیم افتادم. من وسط زمستون هم حتما دوش آب سرد می گرفتم و یه زمانی اصلا آب گرم رو باز نمی کردم. دوش آب سرد ما حکم یه آفتابه آب یخ تگری تو رادیاتور یه ماشین تو وسط زمستون رو داشت که حسابی حال داد. خلاصه آقایون و خانم ها این دوش آب سرد رو فراموش نکنید که از اهم امور هست.

 

اینجا یکی از مباحث داغ بین پسرا (ایرانی و خارجی) دوست دختره که البته از ما دیگه گذشته! این پست رو می خوام تقدیم کنم به تمام ایرانی های داخل آمریکا. فقط ما رو دعا کنند اگه کمکی تونستم بهشون بکنم با این نوشته. هم خونه ای های تابستون من 5 تا آمریکائی بودند همه جوره. از "نیت" یه پسر 28 ساله ویرجین آمریکائی تا مایکل که فکر کنم اصلا ویرجین به دنیا نیومده بود و تو همون بیمارستان کار رو شروع کرده بود. یه هم خونه ای دیگه من "مامادی" بود.یه پیرزن بلوند چشم آبی آمریکائی که تو جوونی مانکنی بوده برای خودش و کلی خاطر خواه داشته. یه روز بحث دوست دختر شد و اینکه چجوری مخ دختر تو آمریکا رو می زنند(البته من که اینکاره نیستم و مستمع بودم فقط). آقا مایکل و مامادی شروع کردن بحث کردن و مامادی هم مثلا می گفت اگه اینکار و اونکار رو می کردند من توجوونیم پا میدادام و .. تا از من پرسیدند تو ایران چجوریه؟ منم شروع کردم کمی از روش های ایرانی گفتم. فقط این رو بگم که مایکل کم مونده بود قلم و کاغذ بیاره و نت برداره از حرف های من. مامادی هم همش می گفت آره! این روش عالیه و ... خلاصه که از برکت انقلاب ما این چیزا رو خوب یاد گرفتیم! دوست های ایرانی هم دقیقا همون روش های ایران رو بکار ببرند که روش های ایرانی روش های جهانی هستش ظاهرا!

نترس آقا! توکل کن اول و نیتت  رو خالص کن که خیلی مهمه این و بعد بسم الله رو بگو که حلال باشه و بعد هم برو مسلمونا رو زیاد کن!  فقط  قربونت اون یا علی اول کار یادت نره برادر. اصالتت رو فراموش نکن آقا!

  

پاورقی:

مستور و مست هردو چو از یک قبیله اند        ما دل به عشوه که دهیم؟ اختیار چیست؟

یا علی.

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 4 Feb 2009  |
 اندر آداب بوفه خوری

یکی از تفریح های سالم ما شده آخر هفته ها رفتن به یه بوفه و غذا خوردن درست و حسابی. یه ورودی میدی و میری تو هرچی می خواهی می خوری. به قولی بخور تا توانی به بازوی خویش میگند بهش. بوف هندی و چینی و ژاپنی و امریکائی و ... هست. امروز رفته بودیم بوف آمریکائی که خدائیش کامل بود. با بهروز و مجید بحث می کردیم که بهترین وجه بوفه اومدن و خوردن چیه. ( توجه شود که بهترین وجه یعنی بتونی بیشترین حجم غذا رو بخوری). من تقریبا از هردوشون بیشتر خوردم با اینکه سبک ترم.  انگیزه پیدا کردم تا یه مقاله آموزشی در باب آداب بوفه خوری بنویسم. لذا دوستان عزیز به نکات زیر توجه فرمایند:

۱- لازم نیست یک روز قبل از بوفه اومدن روزه بگیرید چرا که قطعا اثر معکوس داره. به خاطر اینکه اگه خیلی گشنه باشی و چشمت به غذا برسه جوری میشی که نمی تونی به نکات بعدی توجه کنید. باید فقط گشنه باشی و آماده غذا خوردن نه اینکه انگار از قحطی اومده باشی. این نکته خیلی انحرافیه و خیلی هاتوجه نمی کنند بهش.

 

۲- اول به هیچ عنوان با سالاد یا میوه بوفه رو شروع نکنید. بهترین حالت یه کاسه بسیار کوچک سوپ می باشد.

 

۳- بعد برید سراغ غذای اصلی. از خوردن موارد زیر به شدت اجتناب بشه: پیتزائی که دارای نان ضخیمه(اگر هم هوس کردید یه تیکه کوچیک بردارید)، سیب زمینی و چیپس، برنج، مرغ استخوان دار در اندازه های بزرگ. کلا سعی کنید تیکه های کوچک و کاملا پخته شده بردارید. مثلا یه تیکه سینه یا رون کامل مرغ خیلی بده و یه جورائی تو آداب بوفه خوری مثل فحش خواهر مادر میمونه. حتما اجتناب شود.

 

3- اصلا ظرف غذا رو پر نکنید. توظرفتون خیلی کم بریزید و بخورید و دوباره از میزتون بلند بشید و برید ظرف غذاتون رو پر کنید و بیائید. این راه رفتن و کم ریختن 2 مزیت داره: اول اینکه راه رفتن باعث میشه غذا کمی توبدنتون حرکت کنه و جا باز بشه برای غذای بعدی و دوم اینکه چون تو ظرفتون غذا کم میریزید غذا را با حوصله می خورید و قشنگ می جوید که این باعث میشه دیرتر سیر بشید.

 

5- باید 2-3 بار حداقل فقط ظرفتون رواز غذاهای اصلی پرکنید و بخورید و نیم ساعت مشغول همین باشید. اصلا عجله نکنید و نوشابه خیلی کم بخورید با غذا.

 

6- سالاد رو شروع کنید و کم کم بریزید و بخورید. اصلا سس زیاد روی سالاد نریزید و سعی کنید از سس های نوع مختلف استقاده کنید تا ذائقه شما رو تازه کنه. این کار باعث میشه تحریک بشید برای خوردن بیشتر. این نکته خیلی کنکوریه و بوفه خورای تیر میدونند من چی میگم.

 

7- از خوردن سالاد الویه به شدت پرهیز شود حکم فحش بی ناموسی داره.

 

8- بعد از 2-3 بار سالاد خوردن کمی ژله بخورید و ژله را هرگز قبل از سالاد نخورید. در آخر هم بستی و کیک رومیل کنید.

 

9- چند نکته کنکوری: هرگز از امتحان چیزهای جدید نترسید. من یه قانون دارم و اون اینه که تا تمام غذاهای یه بوف رو امتحان نکنم از اون بیرون نمیام. خیلی وقت ها یه غذا و سالاد اصلا بهش نمیاد خوشمزه باشه ولی وقتی امتحان میکنی میبینی عجب چیزیه. این پراکندگی و متنوع خوردن هم دیر سیرتون میکنه و هم لذت غذا رو بیشتر میکنه.

 

10- متوسط زمان یه بوف باید یک و نیم ساعت باشه. پس اصلا عجله نکنید.

 

11- قبل از اومدن به بوف حتما کمی آلو و روغن زیتون بخورید که برای اینده بعد از بوف خوبه!

 

نکته زیاده ولی این ها نکاتی هستش که از دهنه یه بوفه خور 70 کیلوئی میشنوید که امروز از آقا مجید 110 کیلونی و بهروز 80 کیلوئی هم غذا بیشتر خورد. 10 بار بشقاب رومجموعا پر و خالی کردیم با اجازه. البته هنوز راه داره تا به پسر عمه گرامی با رکورد 120 سیخ جیگر برسم! درست شنیدید 120 سیخ جیگر با 3 نوشابه با 5 تا نون میل کردند ایشون در یک وعده!

 

از دوستان عزیز بوفه خور تقاضا میشود تجربه های گرانبهای خودشون رو در قالب کامنت لطف فرمایند تا موجب پیشرفت اسلام شوند. جلو جلو از نظرات شما بوفه خوران گرامی کمال تشکر را دارم.

خدائی الان که به این مقاله نگاه می کنم میبینم ارزش چاپ شدن تو ژورنال های آی س آی تاپ رنک رو داره. استفاده کنید خدائیش.   

 

 

پاورقی:

راحت و محنت عالم به هم آمیخته است            گوهر تجربه در خاک سفر ریخته است

هر کجا خار و گلی دست و گریبان بینی          حسن و عشق است که با یکدگر آمیخته است

یا علی.

 

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 1 Feb 2009  |
 ای عشق سری به خانه ما نزدی

دستی زکرم به شانه ما نزدی         بالی به هوای دانه ما نزدی

دیریست دلم چشم به راهت دارد     ای عشق سری به خانه ما نزدی

می خواستم بشینم یه چیزی بخونم که یه دفعه گفتم با یه چائی و یه موسیقی یه استراحتی بکنیم. این آهنگ اومد یه دفعه به سراغ ما.

داریم پیر میشیم. هیچ وقت اینقدر از گذر زمان هراسان نشده بودم. نمی دونم چرا ولی گاهی اوقات یه دفعه میاد سراغ آدم. زندگی سوت قطاریست که در خواب پلی می پیچد.زندگی چیزی نیست که سر طاقچه عادت از یاد من و تو برود. اینجوری میشه دیگه گاهی اوقات. همیشه که نمیشه یافتن سکه ده شاهی تو جوی خیابان باشه. گاهی اوقات هم اینجوری میشه.

این دنیا هم زود میگذره هاااا.

 یاد اون شب هائی افتادم که تا 12 شب می رفتیم فوتبال و آخر شب چون خیلی خسته بودیم نوبتی همدیگه رو کول می کردیم تا دم خونه. یه بار هم وقتی برای کنکور می خوندیم با یکی از بچه ها قرار گذاشتیم  همدیگه رو کول کنیم و هر دقیقه جاها رو عوض کنیم تا برسیم خونه و توهیچ شرایطی همدیگه روزمین نگذاریم. یه جا که من هم داشتم سواری می گرفتم رسیدیم تو یه کوچه که مجلس ختم بود وملت تو خیوبون و ما هم قرار گذاشته بودیم زمین نگذاریم همدیگه رو. آقا همه ما رو نگاه می کردند و فکر می کردند من مثلا فلجم که یه دفعه وسط کوچه نوبت من شد کولی بدم و من پیاده شدم و اون رفیق ما سوار شد. ملت مرده بودند از خنده وسط عزاداری.

 

پاورقی:

گاهی مسیر جاده به بن بست می رسد            گاهی تمام حادثه از دست می رود

گاهی همان کسی که دم از عقل می زند          در راه هوشیاری خود مست می رود

گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست      وقتی که قلب خون شده ای بشکست می رود

اول اگرچه با سخن از عشق آمده                      آخر خلاف آنچه که گفته است می رود

گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند             وقتی غبار معرکه بنشست می رود

اینجا یکی برای خودش حکم می دهد                آن دیگری همیشه به پیوست می رود

یا علی

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 26 Jan 2009  |
 کجا می رویم!

دیروز تو باشگاه با یه پسره از عربستان سعودی صحبت می کردم که اتفاقا شیعه هم بود. می گفت از دولتشون پول می گیره و بورسیه کشورشونه. گفتم شرایط خاصی داره که بهتون بورسیه بدند؟ گفت فقط کافیه شما پذیرش داشته باشید. بعدش تمام خرج دانشگاه و خرج زندگیتون رو بهتون میده. پولی که از دولتشون برای خرج زندگی میگیره بیشتر از پولیه که من از دانشگاه به عنوان بورسیه کامل می گیرم. ببینید چه ساپورتی میکنه دولتشون. می گفت 20000 نفر از عربستان سعودی دارند تو آمریکا درس می خونند با پول دولت. بعد بهش گفتم شما که نه سربازی رفتید و حتی با پول کشورتون هم دارید میائید اینجا درس می خونید حتما باید یه ودیعه خیلی سنگین به دولتتون داده باشید که گفت آره ما همه امضاء دادیم و قول دادیم که بر می گردیم عربستان! گفتم بابا من دولتم 1 قرون که نمیده هیچ 15 میلیون هم گرفته که برگردم و 2 سال توالت های اون کشور رو به عنوان خدمت مقدس(!) سربازی بشورم.

چندتا نکته:

1-     این بابا شیعه بود و میدونیم که تو مملکت ما دائما میگند پدر شیعه ها رو  تو عربستان در میارند ولی بدون هیچ تبعیضی به اون هم بورس دادند بعد ما که ادعای مملکت آزاد داریم بهائی ها رو از دانشگاه اخراج می کنیم!

2-     اگه هزینه هر فرد در سال 50000 دلار برای دولت تموم بشه و سالی 20000 نفر هم تو آمریکا درس بخونند میشه سالی 1 میلیارد دلار. ولی بعد از 20 سال عربستان 10 برابر ما آدم تحصیل کرده داره که تو بهترین دانشگاه های آمریکا درس خوندند و با تمام فرهنگ ها هم آشنائی جزئی دارند. خیلی ساده میشه فهمید چه پیشرفتی تو عرصه علمی و دیپلماتیک خواهند کرد.

3-     فکر می کنید اگه همین اتفاق تو مملکت ما بیفته و 20000 نفر اینجا درس بخونند چه اتفاقی می افته. زیاد به مختون فشار نیارید تقریبا زمان شاه اینجوری بود و کافیه به پروژه های راه اندازی شده اون زمان توجه کنید.( نیروگاه بوشهر، ورزشگاه آزادی، متروی تهران، زیر بنای ایران هسته ای و خرید سهام بزرگ ترین شرکت های هسته ای وصنعتی تو اروپا ...)

4-     به نظر شما تو برنامه چندم توسعه ما قدرت اول منطقه میشیم؟ (نرخ فرار مغزها رو در نظر بگیرید و اینکه کمتر از 5 درصد کسانی که خارج  از ایران درس می خونند به ایران بر می گردند)

5-     با پولی که ایران به افغانستان و فلسطین و لبنان کمک میکنه چند نفر ایرانی می تونند با بورس دولت تو دانشگاه های آمریکا تحصیل کنند؟

6-     ما متدمن تر رفتار می کنیم یا اعرابی که ما بی تمدن می شماریمشون؟ یادمون باشه اصالت هیچ گاه موجب برتری نمیشه!

 

پاورقی:

اهل مسجد ز خرابات مغان مست ترند     عوض رطل گران خواب گران است اینجا

یا علی.

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 25 Jan 2009  |
 حکم

باید که اعتراف کنم که هیچ حادثه                       چون چشم های مست تو ما را تکان نداد

می خواستم از آزادی بیان در ایران و برنامه 90 بنویسم و از آقا مجید و اینکه هرروز داره با من میاد باشگاه و نیم ساعت  تا 45 دقیقه با من میدود بنویسم که یه دفعه این آهنگ اومد.

به جرات میگم بین تمام موسیقی ها و شعرها و صداها از همه برای من ویران کننده تره. یه ترکیب جاودانه از ترانه و صدا و موسیقی ناب و اصیل ایرانی.

 زمونه گاهی مثل بازیه حکم میمونه. ما "تک"  دل دستمون بود و دل حکم کردیم و غافل از اینکه تو بازی روزگار وقتی حکم دل باشه "بی بی" برگ آسه و زمونه دستش پر بی بی بود و "تک" دل بی ارزش ترین برگه. تک ما هم با2دولوی زمونه پرید و دولوی زمونه سرشد به تک ما. داریم حاکم کتی میدیم. دستمون خالی شده ها و هنوز چیزی جمع نکردیم. آقا میشه وسط بازی حکم رو عوض کرد؟ من می خوام خشت حکم کنم. خشت بی احساس رو عشق است.

پاورقی:

زین بیابان گذری نیست سواران را لیک            دل ما خوش به فریبی است غبارا تو بمان!

یا علی.

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 20 Jan 2009  |
 
 
بالا