تبليغاتX
مستی است و راستی گوش کن راست می گویم
به نام حضرت دوست که هرچه داریم ازوست
 پاورقی
بیهوده در اضطراب ماندیم همه              در تاب و تب عذاب ماندیم همه

این ساعت زنگ خورده هم زنگ نزد       عشق آمد و رفت و خواب ماندیم همه

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 17 Mar 2009  |
 
هرچی آرزوی خوبه ماله تو              هرچی که خاطره داری مال من

منمو ...

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 16 Mar 2009  |
 

.Even the English word “believe” also has a “lie” hidden in the middle

The most intersting word is 'Life", they just put a "f" in the middle of "lie" to change it
dude!damn it

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 14 Mar 2009  |
 حکایت ما

احتمالا یه بچه پی اچ دی تو آمار هم بگیرم چون درس دارم زیاد پاس می کنم تو این فیلد. حالا باید یه استاد هم تو دانشکده احتمال پیدا کنم به عنوان استادم. یه نفر کارش به ما می خورد که اونم یه خانم بود و بنده خدا با آغوش باز! هم استقبال کرد(آخ که من چقدر این کلمه آغوش باز رو دوست دارم). استاد خودم هم تو دانشکده کامپیوتر یه زنه. خلاصه که ما از بس جذابیم هرجا میائیم این خانما ولمون نمی کنند. حالا فقط خدا کنه اینا هوس نکنند اولاد زیاد کنند که با این کارشون من هم باید وضع حمل کنم!

اینها رو گفتم که احتمالا اگه روز دفاعم بچه اساتید تو بغلم بود و یا اگه یه روز یه بچه یکیشون رو یه   گوشه نگه داشته بودم تا سرپا رفع حاجت کنند بدونید که از کجا آب خورده! 

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 10 Mar 2009  |
 ریسمان زندگی!

هرروز مقدمه ای بر شب و هر شب مقدمه ای بر روز و ما سرگرم بازی خنک این دو موش سیاه و سفید که ریسمان زندگی را می جوند و کوتاه می کنند!

ریسمان زندگی!

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 10 Mar 2009  |
 شب
درس خوندن توی شب رو دوست دارم مخصوصا تو آفیس به چند دلیل:

۱- خودتی و خودت. آروم و بی دردسر.

۲- کسی بالا سرت نمیاد که ببینه چی کار میکنی و چیکار نمیکنی.

۳- خورشید خانم هم خوابیده و ماه اومده جاش که هر ۱۲ ساعت شبش یه رنگه. سیاه و قشنگ. مثل روز نیست که هر ساعتش با ساعت قبل نورش فرق کنه. این کمک می کنه تا گذر زمان رو حس نکنی. مخصوصا اینکه ساعت کامپیوتر رو هم از کار انداخته باشی.

۴. هدفون رو می تونی از گوشت در میاری و این آهنگ رو با صدای بلند گوش میدی:(دوستان داخل ایران این آهنگ رو گوش کنند)

مستور و مست هردو چو از یک قبیله اند        ما دل به عشوه که دهیم اختیار چیست

">

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 8 Mar 2009  |
  عجب خواب پریشانیست دنیا!

همیشه خواب های بعد از 7 صبح منو بیچاره میکنه. شب هر ساعتی که بخوابم 7-8  صبح بیدار میشم و دوباره اگه روز تعطیل باشه 2-3 ساعتی می خوابم. دیروز خوابی دیدما!

خواب دیدم برگشتم ایران و تو خونه پدر بزرگم هستم. به همه میگم من باورم نمیشه ایرانم و نمیدونم حالا که ایرانم چرا اینجا هستم. اقوام و آشنایان رو یکی یکی می دیدم و می خندیدیم. داداشم اومده بود و بهش می گفتم سعید من فکر می کنم خوابم. 2 تا کشیده تو گوش خودم زدم که بهم گفت بابا خواب نیستی واقعا اومدی ایران. بهش گفتم تو رو خدا بگو مامان بیاد ببینمش. گریه می کردم و می گفتم سعید می ترسم خواب باشم و بیدار شم و مامان رو نبینم! تورو خدا بگو مامان زود بیاد.  گفت مامان تو راهه.  یه دفعه از خواب بیدار شدم و ....

 دنیا کلا یه خوابه به نظر من. یه خواب سنگین. زیاد جدیش نگیرید که همه چیزش فقط یه خوابه!  خدا به یکی زلف پریشون میده و به یکی هم خواب پریشون. اگه هرجا حواسش جمع نبوده این یه قلم رو برای کسی جا ننداخنه.

 عجب خواب پریشانیست دنیا!  

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 8 Mar 2009  |
 آقا کریم

آقا یه نصیحت برادرانه:  اگه فردا روزی احساس کردید پسرتون با یه احتمال کمی می تونه با عرب ها معاشرتی داشته باشه اسم پسرتون رو اصلا "کریم" نذارید آقا. اسمش رو شده "جواد" بذارید ولی "کریم" نذارید که این عرب ها اصلا نمی تونند این اسم رو درست بگند. خلاصه که از ما گفتن بود.

سرم را سر سری متراش ای استاد سلمانی!

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 6 Mar 2009  |
 بوی بهار
ظاهرا داره بوی بهار میاد! این اهنگ خیلی فاز داد!

">

نام حبیب هست و نشان حبیب نیست!

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 5 Mar 2009  |
 

هرکه ما را یار بود ایزد مر او را یار باد                 هر که ما را خوار کرد از عمر برخوردار باد

هرکه اندر دشمنی خاری فکند در راه ما          هر گلی کز باغ وصلش بشکفد بی خار باد

 دفتر شعرهائی  که اوراقش و اشعارش تکرار می شوند حکایت روزگاریست که فصلهایش تکرار میشود. 

بعضی ها یک بار زیبائی زندگی در بهار و گرمای آن را در تابستان و خزانش را در پائیز و غروب زیبای قطبی اش را در زمستان می بینند.تنها یک بار در طول زندگی این ۴ فصل را می بینند.این ها تنها یک سال زندگی می کنند.بوته یکساله می مانند! تا جائیکه به یاد دارم کام گرفته های ناکام باید خطابشان کرد! 

 اما عده ای هرروزشان ۴ فصل خداست. دلهای خزان دیده پینه بسته حکم شراب چند ساله را  دارند. دائم الخمرهای مستوری هستند که دعا را نیز فراموش کرده اند. سبزی بهار شادشان نمی کند و سرمای زمستان خاطر صاف تر از می ساقی اشان را مکدر نمی کند.

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 2 Mar 2009  |
 خود زندگی

 امروز یکی از بچه ها یه لینک برام فرستاده بود که لینک فیلم انیمیشن کوتاهی بود که اسکار امسال رو برده بود. معرکه بود. لینکش رو میگذارم تو بلاگ هر کی تونست ببینه.

داستان از این قراره که یه پیرمردی تو یه خونه ای تنها زندگی میکنه. صبح که بیدار میشه می بینه که آب خونه رو گرفته و ظاهرا چیز عادی هم هست براش. بعد پیرمرد رو نشون میده که در حالیکه پیپش گوشه لبشه یه طبقه دیگه رو خونش میسازه و وسایل رو منتقل میکنه اونجا! وقتی داشته آخرین وسیله رو میبرده یه دفعه پیپش از دهنش می افته و پیرمرد هم با هیچ کدوم از پیپ های دیگش حال نمی کرده. لباس غواصی می پوشه و با کپسول اکسیژن میره توی آب. یه طبقه که میره پائین پیپش رو میبینه و برش میداره که یه دفعه خاطرات اون طبقه و همسرش میاد جلوی چشمش! هوس میکنه همینجوری طبقه های پائین خونش رو که کم کم آب گرفته بوده رو میره پائین و تو هر طبقه یه ایستی میکنه و خاطرات اون طبقه رو یاد میکنه. هرچی هم پائین تر میرفته خاطرات کودکی و جوونی هاش براش تداعی میشده و پیپ اش هم همیشه گوشه دهنش بوده. معرکه بود. آخر فیلم خیلی قشنگ تموم میشه. میاد تو همون طبقه ای که جدید ساخته بوده و دور یه میز میشینه و 2 تا لیوان مشروب میریزه و یکی رو میگیره دستش و لیوان خودش رو می زنه به اون لیوان و سر میکشه جرعه آتش رو. یاد این شعر افتادم:

یادش به خیر آن پیرمرد عاشق و تنها که در بزمش        عمری فقط بر شیشه های پنجره زد استکانش را

 

زندگی همینه! هرچی بالاتر میری و می سازی آب باهات میاد بالا! حالا کی پیپت بیفته که بری پائین وهمه چیز یادت بیاد رو خدا میدونه و بس. خیلی باید خوش شانس باشی و خوب زندگی کرده باشی که مثل اون پیرمرد با یه پیمانه آتش دردت دوا بشه و الا خیلی ها آخر فیلم رو اینجوری تموم می کنند:

دیگر شراب نیز جز تا کنار بستر خوابم نمی برد!

لینک فیلم


La Maison en Petits Cubes
Uploaded by andybe29

">

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 27 Feb 2009  |
 باز کن پنجره را!
با این آهنگ این روزها خیلی حال می کنم.

">

با چون خودی در افكن، اگر پنجه میكنی؛                  ما خود شكسته ایم؛ چه باشد شكست ما؟!

بارون شروع شده این روزها! بین ترم هوس کردم ۱ ساعت زیر این بارون بدوم! حالی میده ها!

بعد از تحریر: یاد این حرف آقا سید افتادم یه دفعه: تقصیر تو و دوری تو نیست! ما پیش شما هم بودیم دلمون برات تنگ میشد.

اینم تقدیم به آقا سید:

"دلم گرفته برایت" زبان ساده ی عشق است          سلیس و ساده بگویم، دلم گرفته برایت

 

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 26 Feb 2009  |
 " زبان خیلی مهم نیست"

جمعه شب با آقا مجید رفتیم فوتبال داخل سالن بازی کنیم که اتفاقی 2 تا دیگه از بچه های ایرانی لیسانس اینجا هم بودند که بچه های باحالی هم بودند ولی کلی هم عرب بود. 4-5 تا تیم بود که بازی می کردیم. من و مجید فقط  چرت و پرت می گفتیم و  می خندیدیم. یه بار یه عربه که دروازه بان بود یه گل الکی خورد که مجید گفت: مرتیکه الاغه .... چه گل ... خورد! منم گفتم بابا این عرب های .... خیلی ... تو فوتبال. مجید گفت اگه ایرانی ها با هم یه تیم بدیم همه این ها رو می بریم چون زبون هم رومی فهمیم. آقا یه دفعه دیدم یکی که بغل ما وایساده بود با لهجه عربی غلیظ و به زبون فارسی گفت: " زبان خیلی مهم نیست". مجید که لال شد و بعدش هم فکر کنم یه فعل و انفعال شیمیائی تو شلوارش شد که زود رفت دستشوئی. من یه ذره خودم روکنترل کردم و گفتم " آره ولی خوبه هم زبون باشند بازیکن های یه تیم به هم دیگه. راستی شما فارسی رو خوب بلدی؟ یارو عربه گفت: قشنگ نمی تونم صحبت کنم ولی کامل می فهمم.

طرف تمام چرت و پرت های ما رو فهمیده بود. مجید می گفت من فکر کردم الان دعوا میشه!

فقط توبازی من ومجید چرت و پرت میگفتیم ومیخندیدیم. جاتون خالی حسابی فرهنگ سازی کردیم. داور نداشتیم ولی مجید یه دفعه وسط بازی شعار اصیل شیر سماور رو بلند می خوند. لذتی داره این شعار و معرفت بالائی تو این شعار هست. اونجا رو کرده بودیمش ورزشگاه آزادی با ۲ تاشعار بده اساسی. تمام شعارها رو یه دور دوره کردیم! 

نامرد مجید توپ دستش  میومد  فقط به دخترها پاس میداد. بولدوزریها این مجید. توپ ازش رد میشد ولی آدم عمرا ازش رد میشد. 4 ساعت بازی کردیم و خندیدیم. جاتون خالی! از این به بعد جمعه شب ها فقط فوتبال!

 

ولی خدائی خیلی بده یه عرب فارسی بلد باشه. خیلی بده!  تیکه کلام این روزهای من و مجید شده این:" زبان خیلی مهم نیست"

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 22 Feb 2009  |
 خیمه شب بازی دهر
گاهی وقت ها مثل آدامس میاد زیر زبونم! نمیدونم چرا ولی همش میاد و من همش می خونم زیر لب. امروز این تو دهن ما گیر کرده بود:

خیمه شب بازی دهر! با همه زشتی و زیبائی خود می گذرد!

 

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 21 Feb 2009  |
 آسمان


بیهوده در اضطراب ماندیم همه               در تاب و تب و عذاب ماندیم همه

این ساعت زنگ خورده هم زنگ نزد        عشق آمد و رفت و خواب ماندیم همه

با این ترانه شادمهر این روزها خیلی حال می کنم این روزها! خیلی دوست دارم یه جمعه شب اینجا رو با چند تا از رفقای اهل دل بشینیم و حال کنیم و شعر بخونیم تا صبح. مثل همون شب تولدم تا قبرس. ۴ ساعت با یه کله داغ با یه پیرمرد اهل دل نشستیم و شعر خوندیم.

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش ابر با آن پوستین سرد نمناکش!

 

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 19 Feb 2009  |
 
 
بالا