تبليغاتX
مستی است و راستی گوش کن راست می گویم
به نام حضرت دوست که هرچه داریم ازوست
 سفرنامه ایچکای 1

یه مدت نبودم و برای ارائه یه مقاله که تو یه کنفرانس  داشتم رفته بود لس آنجلس. به استادم گفتم که می خوام با ماشین خودم برم به جای سفر هوائی و پول بلیط رو ازش گرفتم تا پول بنزین در بیاد. با آقا مجید رفتیم و جای شما خالی کلی حال کردیم.  قصد کرده بودم سفرنامه رو بنویسم ولی هرروز تا عصر کنفرانس بودم و بعدش هم با آقا مجید میزدیم بیرون برای امر خطیر عشق و حال. ولی حالا می خوام یه سفرنامه کوچیک بنویسم از چیزهائی که یادم مونده. داستان سفر را با عنوان سفرنامه ایچکای(اسم کنفرانس ایچکای بود) در مورد جاهائی که رفتیم و اتفاقات داخل کنفرانس می نویسم که واقعا یه سری هاش برای خودم هم جالبه.


|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 20 Jul 2009  |
 با هوس هم دل ما شاد نشد

دیشب نشستم فیلم City of Angles رو دیدم. احتمالا خیلی ها دیده باشندش ولی به چند بار دیدن می ارزه به نظر من. داستان از این قراره که فرشتگان مرگ در بین آدم ها زندگی می کنند و آدم ها اونا رو نمی بینند. اونا می تونند در مواقعی که خودشون بخواند خودشون رو به مردم نشون بدند ولی اینکار رو تنها در موارد خاص باید بکنند که معمولا نمی کنند. اونا هیچ کدام از احساس های آدم ها رو ندارند و زندگی جاودانه دارند. تا اینکه یکی از این فرشته ها وقتی داشته جون یه مریض رو می گرفته تو اطاق عمل عاشق خانم دکتره میشه و کم کم خودشو به دکتره نشون میده و دکتره می فهمه اون کیه. این فرشته تنها یه راه داشته که به این دکتر برسه و اون اینکه زندگی جاودانگی فرشتگانه رو رها کنه و به زندگی مثل آدم ها داشته باشه و مثل آدم ها هم بعد از یه مدت بمیره و این فرشته هم این انتخاب رو میکنه. وقتی مثل یه آدم میشه به اون دکتر میرسه، روز بعد خانم دکتر قصه ما با یه تصادف از دنیا میره.

همه اینها رو گفتم فقط تا دیالوگ آخر فیلم رو بتونم بگم. آخر فیلم وفتی فرشته آدم شده تنها نشسته بوده دوستش که هنوز فرشته  بود وارد میشه خودش رو به دوستش نشون میده و شروع میکنه باهاش حرف زدن و در آخر ازش یه سوال می پرسه و فرشته آدم شده جوابی میده که آدمو میخ میکنه:

 ؟ A: If you'd known this was going to happen, would you have done it

B: I would rather have had one breath of her hair- one kiss of her mouth- one touch of her hand than an eternity without it. ONE

آهنگ وبلاگ رو هم به عشق تمام آدم هاییکه  گم شدهائی تو زندگیشون دارند که حاضرند زندگی  جاودانی رو با یه لحظه با اونا بودن عوض می کنند برای چند روز فعال می کنم. 

یا علی.

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 9 Jul 2009  |
 شاملو

شاملو خیلی کم می خونم ولی نمی دونم چرا دیشب وقتی خواستم برم روی تخت دراز بکشم و بخوابم کتاب شاملو رو برای خوندن از بین کتاب هام جدا کردم. روی تخت دراز کشیدم و شروع کردم به خوندن تا رسیدم به این شعر:

هراس من،
 باری،
همه از مردن در سرزمینی‌ست
که مزدگور کن از بهای آزادی آدمی افزون باشد.

چراغ مطالعه رو خاموش کردم و غرق در این شعر خوابیم.

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 3 Jul 2009  |
 شعری از کارو

کمی طولانیه ولی به خوندنش می ارزه و یه جورائی میشه تبدیلش کرد به حال این روزهای ما.

 این شعر "کارو" به مناسبت فاجعه جانگدازی که سال 1333 در کارخانه کارخانه بلور سازی بنی هاشمی در روز عید فطر اتفاق افتاده و 19 کشته و 80 زخمی داشته است سروده شده است. ظاهرا علت حادثه ریختن سقف کارخانه بوده است.

 

بفلک سر به در آورده بنائیست عظیم

مظهر قدرت گنج است و سر و زر و سیم

سر بسر داخل آن غرق می و موسیقی

ساز، با مطرب و ناز، از زن و می با ساقی

اینطرف دود سرر خیز کباب است، کباب

آنطرف بوی دل انگیز شراب است، شراب!

صد رقم میوه خوشبوی و شکر بار در آب

نیمه عریان همه جا موج زند مست و خراب:

سر شوریده سر می زده با سینه باز،

سر به زانوی گروهی دغل و شعبده باز

کارفرما به سخن میکند اینسان آغاز:

دوستان! همکاران!
عید فطر است امروز...

پند این پیر جهاندیده همه گوش کنید

تا به پایان نرسد سال و مه غارتگر

نرود شوکت سرمایه به تاراج فنا

خون انسان ستمدیده، به نیرنگ و فسون

بچکانید و قدح پشت قدح نوش کنید!

دوستان! همکاران!

چه سعادت به جهان برتر و بالاتر از این

که شریکیم به خوشبختی و آسوده ز غم!

ز کران تا به کران...

هر کجا کرکس سرمایه به منقار ستم

میکند پاره دل خسته دل رنجبران

بخورید همکاران!

روزه امسال گرفتم که خدا سال دگر

طایر آز مرا باز دهد بال دگر

بال بگشایم و چون جغد به پرواز آیم

ده به د، شهر به شهر...

بخورم خون بشر

سال دگر، بکفم گنج دگر، باز آیم

*************************

ناگهان صحنه عوض میشود و رعشه مرگ

میشکافد در و دیوار بنا از رگ و پی

میقتد لرزه براندام هوسبار ستم

میپرد رنگ ز رخساره می

ناله ای می رسد آهسته به گوش از ره دور

ناله ای از ته گور ....

"کوره شد منفجر و سوخت تنش و  ای مردم!

            سکته کرد از غم او بیوه زنش ای مردم!

            مرد فرزند من و هیچ نمانده است ازو!

            جز همین غرقه به خون پیرهنش ای مردم"

******

میپرد مستی می از رخ ارباب سکوت

میزند پرسه در اطراف بنا از چپ و راست

خبری وحشتناک!

خبر مرگ سقوط!
میکشد نعره که:"ایوای ببین کوره ماست، که چنین شعله به هر سوی بر افروخته است"

"بله ارباب"، دهد پاسخ سربسته به او

پسری از ته باغ

" تن صدها نفر از کارگران سوخته است"

خفه شو مرد! که من چیز دگر می پرسم!

کی من از سوختن کارگران می ترسم؟

بدرک گر که هزاران نفر انسان مردند!

به جهنم که دو صد غنچه و گل پژمردند!

چشم تا کار کند هست در این شهر چو ریگ

لخت و عریان همه جا کارگر پیر و جوان

صحبت از ریختن سقف بود بر سر دیگ!

نه که آشفتگی و سوختن کارگران!

*******************************

چه بگویم به تو ای نظم جنایت پرور...

زاده جهل و فسون روسپی پول پرست

که به دیوان سیاهت به سرشک شب رنج

رنج شوریده سر، گرسنه پینه به دست

که طلا، پشت او را با تبر فقر شکست.

چه جنایت ها هست؟!
******************************

بروید.. بروید...

جانیان ز شرف عاری و مست از می و خون!
پند آن پیر جهاندیده همه گوش کنید

خون انسان ستمدیده به نیرنگ وفسون

بچکانید و قدح پشت قدح نوش کنید

غافل از اینکه کنون:

ز پریشانی اعماق پریشان قرون

و .. زبالین سکوت

و ز آغوش سیه روزی آغشته به خون

همه در بدران

همه کارگران، برزگران

در صفوفی محکم

ز کران تا به کران!

دست در دست به پا میخیزند...

و به فرمان زمان

در و دیوار به خون تشنه کاخ ظلمات

با نوائی طرب انگیز فرو می ریزند

بر سر مفتخوران

********************************

خرمن جور و ستم زآتش فردای سپید

در دل مرده صحرای فسون می سوزد

سوزن رنج به دست

جبر تاریخ، لب فقر و قیود

در کنار لب سرمایه و سود

به لب دامن دنیای کهن میدوزد!

کارو

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 29 Jun 2009  |
 لیله الرغائب

این جمعه شب را گوئی لیله الرغائب می نامند و چه خوب می نامند: " شب آرزوها" که نه " روز آرزوها".

نازنین این روزهای ما هر روزش "شب آرزوهاست". طلوع آرزو نداریم که هرچه هست غروب آرزوهاست. اینجا سرزمین عجیبیست. خانه این روزهای ما جائیست که از هیچ جهت به طلوع خورشید چشم اندازی ندارد ولی بزرگترین پنجره های خانه مان را رو به غروب ساخته اند. غروب روزهای قطبی.

آرزوهای امسالمان را خاک می کنیم به احترام مادرانی که این روزها آرزوهای یک عمر زندگی خود را با دستان خود خاک کردند. به احترام اشک مردانه پدرانی که بر مزار آرزوهایشان ریختند و تو چه میدانی که اشک مرد چیست؟ نمیدانم چه چیزی سبز میشود از خاک آرزوهایی که با اشک پدران و ضجه جانسوز مادران آبیاری شود؟ 

آرزوهای امسالمان را خاک می کنیم به احترام آرزوهای آنهائی که به حکم سرب داغ دجالان به زبان آورده نشدند. آرزوهایمان را همرا آرزوهای آنها رهسپار خاک می کنیم. به احترام آنها که آرزوهایشان از ما کمتر نه که بیشتر هم بود. به احترام آن ها که تنها در فاصله چند شب با "شب آرزوها" برای همیشه خفتند تا عده ای به خواسته های سیری ناپذیر خود برسند. به احترام آنهائی که آرزوهای خود را با دستان خود خاک کردند تا ملتی به آرزوهای خود برسد!

بیائید امسال خدا و آسمان را یکجا تحریم کنیم. اعتصاب آرزو کنیم.  دستی به سوی آسمان نرود و آسمان را در حسرت یک آرزو بسوزانیم. امسال آرزوهای خود را نه به آسمان که رو به زمین دفن می کنیم با نور یک شمع.

من که دستانم امسال رو به آسمان نمی رود شما را نمی دانم.

سراب تشنه لبان را کند بیابان مرگ             خوشا دلی که به دنبال آرزو نرود

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 24 Jun 2009  |
 
 
بالا