تبليغاتX
مستی است و راستی گوش کن راست می گویم
به نام حضرت دوست که هرچه داریم ازوست
 

به جرات میگم که دانشجوهای کامپیوتر غالبا خیلی تو علوم ریاضی بی سوادند و این شامل حال فارغ التحصیلان تمام دانشگاه ها میشه. اصلا تو کشور ما خیلی درس ریاضی پاس نمی کنیم و اون چند تا هم معمولا اصلا کاربردی نیست و کاملا محضه. این ایراد فارغ التحصیلان کامپیوتر تو بیشتر کشورهای دنیاست. لیسانسه و گاها فوق لیسانسه هائی که انتگرال های نسبتا ساده رو هم نمی تونند بگیرند. وحالا جالب اینجاست که اینجا همه چیز بر پایه ریاضیه! حالا اتفاقی که افتاده اینه که دانشگاه های اینجا شروع کردن به گرفتن فارغ التحصیل های ریاضی تا کامپیوتر. یعنی اونا یه لیسانسه ریاضی که کمی با کامپیوتر آشناست و ۲ تا مقاله تو کامپیوتر خونده رو به لیسانسه کامپیوتر ترجیح میدند.

 خلاصه ریاضی خوندن خیای هم بد نیست.

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 22 Aug 2009  |
 تمشک تیغ دار
صادق هدایت یه داستانی ترجمه کرده از آنتوان چخوف روسی به نام تمشک تیغ دار. داستان از زبان برادر کسی هست که عاشق تمشک تیغ دار بوده و این برادره بعد از سال ها برادرش رو میبینه که بزرگ شده بوده و خونه و زندگی برای خودش ساخته بوده. نکته جالب اینجا بوده که تمام درو دیوار خونه بوته میوه تمشک تیغ دار بوده و برادره کلی هم با زندگیش حال می کرده در حالی که زندگیش کثیف و کاملا بهم ریخته بوده و خود برادره هم ژولیده و درهم و برهم ولی همه جای زندگیش تمشک تیغ دار بوده. زندگیش رو پر کرده از آرزوهاش ولی مابقی ...

تمشک تیغ دار زندگیه شما چیه؟  من که تمشکش را مطمئن نیستم چه باشد ولی هرچه هست تیغ دار است.

 

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 19 Aug 2009  |
 چشم های رمیده

چشم های خواب از یاد برده در به در دیدن  چشم های گمشده ای هستند که پیش از خواب جرعه ای ببینند. تقلای زیادی می کنند و بار  سنگین پلک را بر دوش می کشند. مانند جنگجوئی که تا آخرین نفس با هرچه به خواب آلوده است نبرد می کند، تنش از شمشیر سپاه برخواسته از خواب خون آلود می شود و می شود ۲ پیاله خون ولی باز نمی افتد و می ایستد. عقل به صحنه می آید و وعده دیدار خیال در خواب را می دهد و چشم را می بندد.

و ما شبی دیگر را به صبح می رسانیم و هر صبح نتیجه می گیریم که: هیچ گاه به عاقلان نمی توان اعتماد کرد! هیچ گاه!

  

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 14 Aug 2009  |
 
در این جهان بی وفا عجب نشسته ای به دل!

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 7 Aug 2009  |
 بار دیگر چشمه من می توانی رود باشه
بار دیگر چشمه من می توانی رود باشه      برکه باران که سرشار از شقایق بود باشی

....

آیا بار دیگر می توانی ماه روشن کوه وهم آلود باشی!!!

">

این رو به تازگی تو  یوتیوب آپلود کردم. شعری از میرشکاک با صدای گرم خودش. اگه کسی دسترسی به یوتیوب نداره و یا فایل صوتی یا تصویریش رو می خواد یه ایمیل به ایمیل این وبلاگ بزنه تا براش بفرستم.

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 29 Jul 2009  |
 ایجکای نامه 2

طبق معمول قرار بود ما شنبه ساعت 10 صبح به سمت ال ای حرکت کنیم و ما ساعت 2 بعد از راه افتادیم. اینم مشکل ماست دیگه که نمی تونیم به یه زمان بندی متعهد باشیم.  قرار بر این بود که یه جائی بین راه ساعت 8 شب توقف کنیم و بساط کباب رو که ردیف کردیم بزنیم تو بدن. 3 ساعت من و 3 ساعت مجید رانندگی کرد و نزدیک های شب رسیدیم به شهر  ردینگ. هرجا گشتیم جائی پیدا نشد که ما یه کباب درست کنیم و رفتیم سراغ بوفه های شهر. اول رفتیم یه بوف هندی ولی تو آمریکا ملت تا ۹ همه شام خوردند و رستوران ها تقریبا بسته است و این بوف هم تعطیل بود. مقایسه کنید با ایران که ملت ۱۱تازه میرند رستوران. با یه بدبختی و کمک برادر جلالی یه بوفه چینی پیدا کردیم و حسابی یه حالی به خودمون دادیم. دیگه حال رانندگی نبود و با جی پی اس یه متل پیدا کردیم و من زنگ زدم و دیدم یه خانم جواب داد و قیمت اطاق ها ش هم مناسب بود و رفتیم اونجا تا شب یه استراحتی کنیم. وقتی رسیدیم دم آفیس اون متل دیدم یه یارو سبیل کلفت میگه بعلهههههه! گفتم داداش ما الان با یه خانم صحبت کردیم برای رنت یه اطاق که یه دفعه گفت خوش اومدید و داد زد: "ویکتوریااااااااااا" و خانمش رو صدا زد که بیاد جواب بده. مجید گفت حاجی اینا ما رو نکشند امشب و من بهش گفتم: من نگرانم که نکشند و مجید متوجه نکته مهمی شد. ویکتوریا خانم اومد و کلید اطاق را داد و گفت فن کوئل هم داره. ما رفتیم تو اطاق و هرچی زور زدیم نتونستیم فن کوئل رو روشن کنیم و  من دوباره اومدم دم  آفیس و دیدم داداشمون اونجاست و بهش گفتم که داداش این فن کوئل چجوری روشن میشه که دوباره مردک سبیل کلفت داد زد: "ویکتوریااااااااااا" و ویکتوریا خانم و اومد و فن کوئل رو راه انداخت. صبح ساعت ۸ بلند شدیم و یه دوش گرفتیم و راه افتادیم. من وقتی اومدم کلید رو تحویل بدم دیدم برادر سبیل با  دوستان نشستند و با یه بطری ویسکی دارند صبحونه می خورند. من کف کردم که ۸ صبح اینا شروع کردند آب شنگولی خوردند. بهش گفتم اومدم چک اوت کنم که دوباره داد زد: "ویکتوریااااااااااا". تو دلم گفتم بابا لعنتی اون سبیل ها رو بزن لااقل.

راه افتادیم سمت سان فرانسیسکو. صبح رفتیم یه ساندویج subway بزنیم که بنده لازم شد برم دستشوئی و وقتی از فروشنده پرسیدم دستشوئی کجاست گفت کلیدش تو سبد اون گوشه است و دستشوئی هم بیرونه. جا سوئیچیش خیلی باهال بود که من باهاش یه عکس انداختم. زنجیر بود لعنتی.

۳-۴ ساعت زانندگی کردیم و اومدیم پیش محمود که تو استنفورد درس می خوند و الان داره کار میکنه. خیلی بچه پایه ایه و من نمیدونم این که اینقدر اهل عشق و حاله چجوری رتبش ۱۱ شده تو کنکور.  ظهر رسیدیم پیش محمود و رفتیم یه سر گوگل رو دیدیم. خیلی جای جالبیه. هر شب شام بوفه رایگان میده به کارمندانش و تمام اسباب بازی و تفریح محیاست. اینجا دفتر مرکزی گوگل بود و کلی خلاقیت و چیزهای جالب توش بود. الکی نیست که میشند گوگل. جلوی در اصلی زمین والیبال ساحلی بود. محمود می گفت اصلا کارمندا به خاطر این محیطش ترجیح میدند اینجا باشند تا خونه! بعد رفتیم تو  استنفورد گشتیم که ساختمون های جالب و قشنگی داره و کلی هم مجسمه. یه سری مجسمه داره که به یاد بود اسرای یه شهری درست کردند که به شکل اسیرها و کشتگان اون شهراست. مثلا یکیشون چشم نداره یکی سر نداره و یکی دست. خیلی جالبه.  عصرش هم رفتیم یه جا نشستیم و کباب های دیروز رو با محمود زدیم لب یه جوی آب تو یه هوای مشتی. شب هم تو خونه محمود فیلم Life is beautifullرو دیدیم. صبح که دوشنبه باشه محمود رفت سر کار و ما هم راه افتادیم به سمت ال ای که بریم تو کنفرانس و هتل. تقریبا ۵-۶ ساعت راهه از سانفرانسیسکو تا ال ای......

|+| نوشته شده توسط ج و ا د در 26 Jul 2009  |
 
 
بالا