طبق معمول قرار بود ما شنبه ساعت 10 صبح به سمت ال ای حرکت کنیم و ما ساعت 2 بعد از راه افتادیم. اینم مشکل ماست دیگه که نمی تونیم به یه زمان بندی متعهد باشیم. قرار بر این بود که یه جائی بین راه ساعت 8 شب توقف کنیم و بساط کباب رو که ردیف کردیم بزنیم تو بدن. 3 ساعت من و 3 ساعت مجید رانندگی کرد و نزدیک های شب رسیدیم به شهر ردینگ. هرجا گشتیم جائی پیدا نشد که ما یه کباب درست کنیم و رفتیم سراغ بوفه های شهر. اول رفتیم یه بوف هندی ولی تو آمریکا ملت تا ۹ همه شام خوردند و رستوران ها تقریبا بسته است و این بوف هم تعطیل بود. مقایسه کنید با ایران که ملت ۱۱تازه میرند رستوران. با یه بدبختی و کمک برادر جلالی یه بوفه چینی پیدا کردیم و حسابی یه حالی به خودمون دادیم. دیگه حال رانندگی نبود و با جی پی اس یه متل پیدا کردیم و من زنگ زدم و دیدم یه خانم جواب داد و قیمت اطاق ها ش هم مناسب بود و رفتیم اونجا تا شب یه استراحتی کنیم. وقتی رسیدیم دم آفیس اون متل دیدم یه یارو سبیل کلفت میگه بعلهههههه! گفتم داداش ما الان با یه خانم صحبت کردیم برای رنت یه اطاق که یه دفعه گفت خوش اومدید و داد زد: "ویکتوریااااااااااا" و خانمش رو صدا زد که بیاد جواب بده. مجید گفت حاجی اینا ما رو نکشند امشب و من بهش گفتم: من نگرانم که نکشند و مجید متوجه نکته مهمی شد. ویکتوریا خانم اومد و کلید اطاق را داد و گفت فن کوئل هم داره. ما رفتیم تو اطاق و هرچی زور زدیم نتونستیم فن کوئل رو روشن کنیم و من دوباره اومدم دم آفیس و دیدم داداشمون اونجاست و بهش گفتم که داداش این فن کوئل چجوری روشن میشه که دوباره مردک سبیل کلفت داد زد: "ویکتوریااااااااااا" و ویکتوریا خانم و اومد و فن کوئل رو راه انداخت. صبح ساعت ۸ بلند شدیم و یه دوش گرفتیم و راه افتادیم. من وقتی اومدم کلید رو تحویل بدم دیدم برادر سبیل با دوستان نشستند و با یه بطری ویسکی دارند صبحونه می خورند. من کف کردم که ۸ صبح اینا شروع کردند آب شنگولی خوردند. بهش گفتم اومدم چک اوت کنم که دوباره داد زد: "ویکتوریااااااااااا". تو دلم گفتم بابا لعنتی اون سبیل ها رو بزن لااقل.
راه افتادیم سمت سان فرانسیسکو. صبح رفتیم یه ساندویج subway بزنیم که بنده لازم شد برم دستشوئی و وقتی از فروشنده پرسیدم دستشوئی کجاست گفت کلیدش تو سبد اون گوشه است و دستشوئی هم بیرونه. جا سوئیچیش خیلی باهال بود که من باهاش یه عکس انداختم. زنجیر بود لعنتی.
۳-۴ ساعت زانندگی کردیم و اومدیم پیش محمود که تو استنفورد درس می خوند و الان داره کار میکنه. خیلی بچه پایه ایه و من نمیدونم این که اینقدر اهل عشق و حاله چجوری رتبش ۱۱ شده تو کنکور. ظهر رسیدیم پیش محمود و رفتیم یه سر گوگل رو دیدیم. خیلی جای جالبیه. هر شب شام بوفه رایگان میده به کارمندانش و تمام اسباب بازی و تفریح محیاست. اینجا دفتر مرکزی گوگل بود و کلی خلاقیت و چیزهای جالب توش بود. الکی نیست که میشند گوگل. جلوی در اصلی زمین والیبال ساحلی بود. محمود می گفت اصلا کارمندا به خاطر این محیطش ترجیح میدند اینجا باشند تا خونه! بعد رفتیم تو استنفورد گشتیم که ساختمون های جالب و قشنگی داره و کلی هم مجسمه. یه سری مجسمه داره که به یاد بود اسرای یه شهری درست کردند که به شکل اسیرها و کشتگان اون شهراست. مثلا یکیشون چشم نداره یکی سر نداره و یکی دست. خیلی جالبه. عصرش هم رفتیم یه جا نشستیم و کباب های دیروز رو با محمود زدیم لب یه جوی آب تو یه هوای مشتی. شب هم تو خونه محمود فیلم Life is beautifullرو دیدیم. صبح که دوشنبه باشه محمود رفت سر کار و ما هم راه افتادیم به سمت ال ای که بریم تو کنفرانس و هتل. تقریبا ۵-۶ ساعت راهه از سانفرانسیسکو تا ال ای......
|
+| نوشته شده توسط
ج و ا د در
26 Jul 2009
|