درود بر تو اي مظهر بلافصل حقيقت عريان و بي تاب
اي خصم آشتي ناپذير ظلمت خواب آفرين
اي خداي روشني هاي بي خواب
درود بر تو اي آفتاب
من که بنام يک بنده فراموش شده اين نامه را به تو مي نويسم، نه ستايشگر افسون ستاره هاي سرگردانم و نه مفتون عشوه گري هاي عشق آفرين مهتاب...
من يکي از فرزندان توام....
يکي از فرزندان سرگشته انوار سو گشته توام اي آفتاب!
من سال هاي سال بدون آنکه روح تو خبر دار باشد تو را ديوانه وار پرستيده ام، براي اينکه پستي برخي از بندگان ناخلف خدا را با هستي ترديد ناپذير تو سنجيده ام.
پرستيده ام براي اينکه عظمت خلل ناپذير آفرينش را در بيکران عظمت تو ديده ام که طي قرون بيشمار بر حسب سخاوت خدائيت هيچ انساني را محروم نساخته اي.
از تو که در مقابل هيچ رعدي، هيچ طوفاني هرچند هم دهشت انگيز و مرگبار رنگ نباخته اي مي خواهم که بر همه و هرجا که در اين نامه ياد آور شده ام تا پايان همه زندگي ها و همه پديده هاي زنده بيدريغ بتابي:
بر خارهاي گل نديده همه گورهاي بي سنگ!
بر نشاط تصادفي همه خانواده هاي دلتنگ!
بر عظمت مردانگي همه مردان يکرنگ!
بر تلاش بي نتيجه همه توبه کاران!
بر خلوت جيب هاي خالي از پول همه بيکاران!
بر سرشک کتاب خانه همه ميخواران!
به سياهي نان همه گدايان!
بر دکه رطوبت زده همه پينه دوزان!
بر اشک سينه سوز هر چشمه بر خنده کاذب هر سراب بتاب اي آفتاب! بتاب!
بر زمين و زمان تخيلي همه آن ها که بخاطر يک بيماري تصادفي کورند!
بر بيراهه زندگي سرسام آفرين همه فرزنداني که بخاطر فراموشي شهد شير مادر، از محبت مادر فرسنگ ها دورند!
بر سياهي لباس همه مادران عزادار بخاطر شيونشان بر مزار يک جگر گوشه ناکام!
برشک حسرت بار هرچه عشق ناکام است.. و هرچه ديده بي خواب. بتاب اي مظهر محبت الهي بتاب!
بر اشعار نسروده شعراي ديوانه ای که خود شعر نسروده يک زندگي پريشانند!
بر تبهکاري خويشان سخن چين و کج انديشي که دورترين نزديکان براي هر قوم و خويشند!
به لبخند دردمند ها! لبخند هوس چمن ها در سپيده دم عشق!
به ژاله ها اشک هاي سرگشته در ناله هاي شبگير!
به عشق مسيح شده همه دختران پير که نه نانشان نان است، نه آبشان آب و نه خوابشان خواب.
بتاب اي پير هميشه جوان زمانه! بتاب اي آفتاب!
بر تيره بختي صف ناپذير همه پدراني که هرگز دست هايشان آنقدر پر نبوده است که درب خانه را با پشت پا باز کنند!!!!!
به در بدري گمراهان از ياد رفته اي چون من که هرگز سعادت اين را نداشته اند که راه زندگي گمراهشان را دوباره آغاز کنند!
به راحتي فکر همه آن بندگات خدا که هر جرعه آبشان انگيزه يک سجده است و هر لقمه نانشان منبع يک سپاس!
و من که نه ستايش گر افسون ستاره هاي سرگردانم و نه مفتون عشوه گري هاي عشق آفرين مهتاب! هرگاه حتي يک لحظه در عمر کوتاه خود لياقت آن را داشته باشم که در پيشگاه پروردگار زانو به زمين بزنم، ازو از صميم قلب محنت زده ام خواهم خواست که سايه تو را هرگز از سر بندگانش کم نکند.
در خاتمه استدعا مي کنم سلام مرا به ماه برسان و ازو بخواه نور بيشتري از تو کسب کنند ....
شب ها خيلي تاريکند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
کارو
|
+| نوشته شده توسط
ج و ا د در
8 Jul 2007
|