این جمعه شب را گوئی لیله الرغائب می نامند و چه خوب می نامند: " شب آرزوها" که نه " روز آرزوها".
نازنین این روزهای ما هر روزش "شب آرزوهاست". طلوع آرزو نداریم که هرچه هست غروب آرزوهاست. اینجا سرزمین عجیبیست. خانه این روزهای ما جائیست که از هیچ جهت به طلوع خورشید چشم اندازی ندارد ولی بزرگترین پنجره های خانه مان را رو به غروب ساخته اند. غروب روزهای قطبی.
آرزوهای امسالمان را خاک می کنیم به احترام مادرانی که این روزها آرزوهای یک عمر زندگی خود را با دستان خود خاک کردند. به احترام اشک مردانه پدرانی که بر مزار آرزوهایشان ریختند و تو چه میدانی که اشک مرد چیست؟ نمیدانم چه چیزی سبز میشود از خاک آرزوهایی که با اشک پدران و ضجه جانسوز مادران آبیاری شود؟
آرزوهای امسالمان را خاک می کنیم به احترام آرزوهای آنهائی که به حکم سرب داغ دجالان به زبان آورده نشدند. آرزوهایمان را همرا آرزوهای آنها رهسپار خاک می کنیم. به احترام آنها که آرزوهایشان از ما کمتر نه که بیشتر هم بود. به احترام آن ها که تنها در فاصله چند شب با "شب آرزوها" برای همیشه خفتند تا عده ای به خواسته های سیری ناپذیر خود برسند. به احترام آنهائی که آرزوهای خود را با دستان خود خاک کردند تا ملتی به آرزوهای خود برسد!
بیائید امسال خدا و آسمان را یکجا تحریم کنیم. اعتصاب آرزو کنیم. دستی به سوی آسمان نرود و آسمان را در حسرت یک آرزو بسوزانیم. امسال آرزوهای خود را نه به آسمان که رو به زمین دفن می کنیم با نور یک شمع.
من که دستانم امسال رو به آسمان نمی رود شما را نمی دانم.
سراب تشنه لبان را کند بیابان مرگ خوشا دلی که به دنبال آرزو نرود
|
+| نوشته شده توسط
ج و ا د در
24 Jun 2009
|